ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

حاج آقا باید برقصه!!!

این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی كه راهی نور بود، از یكی از راویان نورانی شنیدم كه خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌كند... بخوانیدش كه قطعا خالی از لطف نیست:

 

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یكی از دانشگاه‌های بزرگ كشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند كه هیچ كدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم كه دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم كه نپرس... حتی اجازه یك كلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌كردند و آوازهای آن‌چنانی بود كه...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ یعنی نگذاشتند كه بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌كار خاطره و روایت نیست كه نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فكری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع كردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یكی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا كردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل كنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه كنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای كه به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌كنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره كار را به آن‌ها سپردم و قبول كردم.

دوباره همه‌شون زدند زیر خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...

در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم كه نكند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نكند مجبور شوم...! دائم در ذكر و توسل بودم و از شهدا كمك می‌خواستم...

می‌دانستم در اثر یك حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...

از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌كنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه كه رسیدیم، همه‌شان را جمع كردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها كه دست‌بردار نبودند! حتی یك لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبك و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌كردند.

كنار قبور مطهر شهدای طلائیه كه رسیدیم، یك نفر از بین جمعیت گفت: پس كو این معجزه حاج آقا! ما كه این‌جا جز خاك و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع كردند: حاج آقا باید برقصه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 22:15  توسط   | 

داستان اثبات عشق

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا می ریم.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز.
مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...
نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!
نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.
برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.
درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.
می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه
باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...
توی دادگاه منتظرتم... امضا؛ مهناز.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 21:51  توسط   | 

خودت را از چشمها پنهان کن

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید.

سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: من هستم، من این جا هستم. تماشایم کنید. اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.

خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 20:38  توسط   | 

قول میدم مشقامو...

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 12:53  توسط   | 

آگاه باشید هر کس علی را دوست بدارد...

 


 

السلام عليك يا رحمةالواسعه السلام عليك يا نفس الرسول السلام عليك يا امير المومنين  عليه السلام

 رسول خدا صلي الله و عليه و آله وسلم فرمودند: آگاه باشید که هرکس علی را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر کس مرا دوست بدارد خدا از او  

راضی است و هرکس که خدا از او راضی باشد او را به بهشت پاداش میدهد؛

 

 آگاه باشید هرکس علی را دوست بدارداز

دنیا نمیرود تا اینکه از کوثر بنوشدو از میوه درخت طوبی بخوردو مکان خود دربهشت را ببیند

 

 

 آگاه باشید که هرکه علی

را دوست بدارددرهای هشتگانه بهشت بر او باز شده و از هر کدام که بخواهد بدون حساب داخل میشود

 

آگاه باشید  

هرکس علی را دوست بدارد خداوندسکرات مرگ را براو آسان میکند و قبر او را باغی از باغهای بهشت قرار میدهد

 

آگاه باشید هرکس علی را دوست بداردخداوند به تعداد هر رگ در بدن او یک زن زیبا رو قرار میدهدو در هشتاد نفر از

خاندانش شفاعت میکند و به تعداد هر موی در بدن یک زن زیبا روی و شهری در بهشت به او عطا میکند

 

 آگاه

باشیدهرکس علی را دوست بدارد خداوند ملک الموت را آنگونه که به سوی پیامبران مبعوث میکند به سوی او میفرستدو

ترس از منکر ونکیر را از او دور میکند و صورتش را روشن نموده همراه حمزه سید الشهدا خواهد بود

 

آگاه باشید هر که هر که

علی را دوست بدارد در روز قیامت همچون ماه شب چهارده وارد میشود اگاه باشید هر کس علی را دوست بدارد بر

سرش تاج پادشاهی قرار میگیردو لباش کرامت بر او پوشیده میشود

 

 آگاه باشید هر که علی رادوست بدارد همچون برق

جهنده از صراط عبور میکندآگاه باشید هر که علی را دوست بدارد خداوند آزادی از آتش و عبور از صراط و امان از

عذاب را برای او مینویسد و نامه اعمال او باز نمیشود ودر میزان فرار نمیگیردو به او گفته میشود بی حساب داخل

بهشت شو آکاه باشید هرکه خاندان پیامبر را دوست بدارداز حساب و میزان وصراط در امان خواهد بود

 

 

آگاه باشید هر

که بر محبت خاندان پیامبر بمیردمن همراهی او با پیامبران را در بهشت ضمانت میکنم و هرکه بر دشمنی خاندان پیامبر

بمیردبوی بهشت را استشمام نخواهد کرد

 

علی را دوست بدارد در روز قیامت همچون ماه شب چهارده وارد میشود اگاه باشید هر کس علی را دوست بدارد بر

سرش تاج پادشاهی قرار میگیردو لباش کرامت بر او پوشیده میشود

 

 آگاه باشید هر که علی رادوست بدارد همچون برق

جهنده از صراط عبور میکندآگاه باشید هر که علی را دوست بدارد خداوند آزادی از آتش و عبور از صراط و امان از

عذاب را برای او مینویسد و نامه اعمال او باز نمیشود ودر میزان فرار نمیگیردو به او گفته میشود بی حساب داخل

بهشت شو آکاه باشید هرکه خاندان پیامبر را دوست بدارداز حساب و میزان وصراط در امان خواهد بود

 

 

آگاه باشید هر

که بر محبت خاندان پیامبر بمیردمن همراهی او با پیامبران را در بهشت ضمانت میکنم و هرکه بر دشمنی خاندان پیامبر

بمیردبوی بهشت را استشمام نخواهد کرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 19:33  توسط   | 

حجاب یعنی این...

حجاب
روزگاری شهر ما ویران نبود /

      دین فروشی اینقدر ارزان نبود /

            نغمه مطرب دوای جان نبود /

              هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود /

                 دختران را بی حجابی ننگ بود /

                      رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود /

                                مرجعیت مظهر تکریم بود /

                                  حکم او را عالمی تسلیم بود / 

    اینک اما ...

                  پشت پا بر دین زدن آزادگی است /

                        حرف حق گفتن عقب افتادگی است /

                                      آخر ای پرده نشین فاطمه (س)/

                                          کی رسی بر  داد دین فاطمه (س) /

 

                       اللهم عجل لولیک الفرج 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 19:15  توسط   | 

یا ابا عبدالله



یا ابا عبدالله
 

آیت الله اراکی فرمود:


شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت .


پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟

با لبخند گفت خیر.


سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟


گفت: نه


با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟


جواب داد: هدیه مولایم حسین است!


گفتم چطور؟


با اشک گفت:


آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم می‌رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ? تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد.


آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:


به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.


السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 19:45  توسط   | 

خدایا تو را غریب دیدم...

خدایا تو را غریب دیدم و غریبانه عاشقت شدم، تو را بخشنده دیدم و گنهکار شدم ،تو را وفادار دیدم و هر کجا رفتم بازگشتم، تو را گرم دیدم و سردترین لحظه ها به سراغت آمدم، تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی.....

(دعای فرج در لیله الرغائب فراموش نشود)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 14:17  توسط   | 

تلقين دعاى نجاتبخش

عصر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) بود، يكى از مسلمين در بستر مرگ افتاد، موضوع را به رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) خبر دادند، آن حضرت به بالين او آمد، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) برخاست، و حاضران نيز برخاستند و همراه آن حضرت به بالين آن مسلمان آمدند، او را بيهوش ديدند.

پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: اى فرشته مرگ، اين شخص را آزاد كن تا از او سؤال كنم.

ناآگاه آن شخص، به هوش آمد، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به او فرمود: چه مى‏بينى؟.

او گفت: افراد سفيد بسيار، و سياه بسيار مى‏نگرم.

پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود، كداميك از آن دو، به تو نزديكتر هستند؟

او عرض كرد: افراد سياه به من نزديكترند.

پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود بگو:

اللهم اغفرمنى الكثير من معاصيك، و اقبل منى اليسير من طاعتك.

خدايا بسيارى از گناهان و نافرمانى از تو را ببخش، و اندكى از اطاعت تو را، از من بپذير.

آن شخص، اين دعا را خواند، و سپس بى هوش شد.

پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به فرشته مرگ فرمود: ساعتى براى اين شخص آسان بگير تا از او سؤال كنم.

در اين هنگام، آن شخص، به هوش آمد، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به او فرمود: چه مى‏نگرى؟.

او عرض كرد، افراد سياه بسيار، و افراد سفيد بسيار مى‏نگرم.

پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: كداميك از آنها به تو نزديكترند.

او گفت: افراد سفيد نزديكترند.

پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به حاضران فرمود خداوند اين رفيق شما را آمرزيد.

امام صادق (عليه السلام) بعد از نقل اين داستان فرمود: هنگامى كه به بالين شخصى كه در حال جان دادن است، رفتيد، اين دعا(دعاى فوق) را به او بگوئيد (و تلقين كنيد)

از اين حديث استفاده مى‏شود، كه اعمال نيك انسان به صورت نمودهاى سياه و تيره، در مى‏آيند، و اعمال نيك او به صورتهاى نورانى جلوه مى‏كنند و هنگام مرگ خود را به انسان نشان مى‏دهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 12:48  توسط   | 

مهربانى شديد عزرائيل به مومن، هنگام مرگ

ابو بصير، يكى از شاگردان امام صادق (عليه السلام)، در محضر آن حضرت بود، به آن بزرگوار عرض كرد:

فدايت گردم! آيا مومن، مرگ و خروج روح از كالبدش را ناخوش دارد.؟

امام صادق: نه به خدا سوگند.

ابو بصير: چگونه مى‏شود كه او به مرگ علاقه‏مند باشد؟ (با اين كه هر كسى مرگ را دوست ندارد).

امام صادق: هنگامى كه مومن در لحظه مرگ قرار گرفت، رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) و امير مومنان على (عليه السلام)، و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام) و همه امامان (عليهم السلام) در بالين او حاضر مى‏شوند، جبرئيل و اسرافيل و ميكائيل و عزرائيل نيز حاضر مى‏شوند، امير مومنان على (عليه السلام) به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) عرض مى‏كند، اى رسول خدا، اين مومن ما را دوست داشت و ما را رهبر خود قرار داده بود، پس او را دوست بدار،.

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) به جبرئيل مى‏گويد، اين مومن، على (عليه السلام) و فرزندان او را دوست داشت، پس او را دوست بدار.

جبرئيل هم همين سخن را به اسرافيل و ميكائيل مى‏گويد و سپس همه به عزرائيل مى‏گويند: اين مومن، محمد و آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را دوست داشت و، على (عليه السلام) و فرزندانش را امام خود قرار داد، به او مدار كن

عزرائيل در پاسخ مى‏گويد: سوگند به كسى كه شما را برگزيد و گرامى داشت، محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را به پيامبرى برگزيد و به مقام رسالت، اختصاص داد.

لانا ارفق به من ولد رفيق و اشفق عليه من اخ شفيق

من از پدر صميمى، نسبت به او صميمى ترم، و از برادر مهربان، نسبت به او مهربان‏تر مى‏باشم.

سپس عزرائيل به آن مومن متوجه مى‏شود، تا روح او را قبض كند، به او مى‏گويد: اى بنده خدا! آيا برات آزادى و كارت نجات خود را گرفتى؟

مومن، مى‏گويد: آرى.

عزرائيل مى‏گويد: براى چه، اين برات و كارت را گرفتى؟.

مومن مى‏گويد: به خاطر محبتى كه محمد و آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) داشتم، و به خاطر آنكه ولايت على (عليه السلام) و فرزندان او را پذيرفته بودم.

عزرائيل مى‏گويد: از آنچه از آن مى‏ترسيدى، خداوند تو را از آن ايمن نمود، و به آنچه كه اميد داشتى خداوند تو را به اميدت رسانيد، دو چشم خود را بگشا و به آنچه در حضورت است بنگر.

مومن چشم خود را مى‏گشايد، و به پيامبر و امامان (عليه السلام) يكى يكى نگاه مى‏كند، و درى از بهشت به روى او گشوده مى‏گردد، و به او گفته مى‏شود: خداوند اين بهشت را براى تو آماده ساخته، و اينها پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و آلش رفيقها و دوستان تواند، افتحب اللحاق بهم او الرجوع الى الدنيا: آيا دوست دارى به اينها محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و آلش بپيوندى يا به دنيا باز گردى؟

مومن در پاسخ مى‏گويد: نيازى به دنيا و بازگشت به آن را ندارم.

منادى خدا از درون عرش فرياد مى‏زند كه هم او و هم همه حاضران صداى آن منادى را مى‏شنوند نداى او اين است:

ياايتها النفس المطمئنه ارجعى الى محمد و وصيه و الائمه من بعد ارجعى الى ربك راضيه بالو لايه، مرضيه بالثواب، فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى غير مشوبه

اى كسى كه به محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و وصى او و امامان بعد از او اطمينان داشتى، باز گرد به سوى پروردگارت، در حالى كه كه تو به ولايت آنها راضى هستى، و با او ثوابش از تو خوشنود است، داخل شو در ميان بندگانم محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و خاندانش و داخل شو در بهشتم كه هيچ گونه گرفتارى و رنج در آن نيست

نظير اين مطلب نيز از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است و در پايان آمده: فما شيى احب من استلال روحه و اللحقوق بالمنادى

در اين هنگام، براى مومن هيچ چيزى محبوب تر از آن نيست كه هر چه زودتر روحش از تنش جدا گردد و به اين منادى بپيوندد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 12:42  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر